یک لبخند

 

همه چیز از یک لبخند می توانست شروع بشود...

برق چشم های درشت و نگاه زیبایش٬ هر صیادی را به سمت خودش می کشاند. بی تفاوت بودن کار سختی می بود. خواستم بگویم : ببخشید خانوم...من شما رو قبلاً جایی ندیدم؟؟ و اگر فقط یک جمله به (نه) گفتنش اضافه می کرد٬ مثلاً می گفت : (نه...چطو مگه؟) دیگر راه فرار نداشت. یک بهانه ساده و یک تقاضای ساده و یک دوستی ساده٬ می توانست خط پر رنگی باشد بر تمام تنهایی هایم...

کار که پیدا نمیشود و بابت نوشتن هم که پولی به آدم نمیدهند...سعی می کنم شرط های پدرش را در ذهنم بچرخانم و به این موضوع فکر نکنم که آن یکی خواستگارش٬ همه چیزش از من کمتر است الا پولش و از اینکه پول یک نخ سیگار هم ندارم٬ اعصابم را بی خودی خرد نکنم و از بوی عرق زیر بغل بغل دستی ام که میله ی اتوبوس را سفت چسبیده ٬حالت تهوع پیدا نکنم و خودم را دوباره درگیر این مسئله نکنم که اگر سه سال پیش رفته بودم آن ور آب٬ حالا وضعیتم از زمین تا آسمان فرق می کرد و زیر لب دعا کنم برای مجوز گرفتن کتاب ۶ سال پیشم و الکی به خودم هم امید ندهم که قرار است معجزه شود و وضعم بهتر شود و نفرین نکنم کسی را که هیچ وقت نفهمید که داشتن تهویه برای اتوبوس ضروری است و با خودم زمزمه کنم که (قصه ها می توانم کرد٬غم نان اگر بگذارد) و ... 

همه آن چیزهایی که می توانست از یک لبخند شروع شود با یک اخم تمام شد و از اتوبوس پیاده شدم.

 

ف.وجدان(۲۹/۹/۸۹)

 

 

یه فنجون قهوه لطفاً

 

دلم می خواد یه فنجون قهوه مهمونت کنم...تُرک یا فرانسه ش دیگه مهم نیست؛ الآن مهم اینه که دلم می خواد یه فنجون قهوه مهمونت کنم.

میدونم که اوضاع روحیت چندان رو به راه نیست و خوب می دونم که اگه فقط یکی باشه که دیگه حوصله شنیدن حرفاش رو نداشته باشی،اون یکی منم. با این حال بازم دلم می خواد یه فنجون قهوه مهمونت کنم...

یاد گذشته که می افتم سرم درد می گیره، درست مثل همین الآن! عمه گفت :(( اینجا رو ببین...این موهای بلند رو می بینی؟ این یعنی کسی که دوسش داری موهاش بلنده...اما مواظب باش...یه گربه هم کنار فنجونت هست.  این یعنی طرفت بی وفاست، زیاد بهش اعتماد نکن )) من گفتم :((آره... یعنی موهاش بلنده و گربه هم خیلی دوس داره اما اون کجا و بی وفایی کجا عمه جون! شما نمیشناسیدش. اون خیلی...! )) حالا که فکر میکنم می بینم الآن حس خوردن تُرک رو ندارم؛ فرانسه بهتره...(( بدون شکر لطفاًً! ))

اون قدر حرف می زنی و حواست به روبروته که نمیشنوی خواننده داره چه ترانه ای رو می خونه. کی باورش میشه؟ حتی خودم هم باورم نمیشه. مطمئنم که تو هم باورت نمیشه اما چی کار میشه کرد؟ شاید این رسمشه! منم که چیزی نخواستم فقط دلم می خواد یه فنجون قهوه مهمونت کنم. دیروز روبروی من این آهنگ رو زمزمه می کردی و اشک توی چشمات جمع میشد ولی حالا پشت به من، داری قهوه تُرک می خوری و من هم که فرانسه سفارش دادم...کی فکرش رو می کرد که تو یه روز از تُرک خوشت بیاد و من از فرانسه؟

زل میزنم به کف فنجون و با حوصله میگردم دنبال یه علامت یا یه شکل یا هرچیزی که یکم شبیه به یه عکس یه فنجون یا عکس تو باشه... یا شایدم عکس یه گربه...می خوام بفهمم که یه روزی میتونم یه فنجون قهوه مهمونت کنم یا نه؟! کاش عمه الآن اینجا بود...((گارسون!...صورت حساب میز 7 و 8 لطفاً ))

ف.وجدان(۱۳/۹/۸۹)

پ.نوشت : با عرض پوزش قسمتهایی از متن تغییر پیدا کرد!

 

خارج از دنیا

 

آره...بخدا یه جایی هست که خارج از دنیاست...ما امروز اونجا بودیم

یه جایی که آدماش٬ درونشون با بیرونشون یکی بود...نه٬ نه...! آدماش درونشون همون بیرونشون بود و  شاید اصلاْ نمی دونستن که بیرون هم دارند! و شاید اصلاْ بیرون نداشتن...!

پیش بچه هایی که دنیا رو با دلشون می دیدن٬ با دلشون می خواستن و با دلشون دوست داشتن...

پیش دوستایی که سالهاست که دوستمون بودن و دوستمون داشتن...با اینکه اولین بار بود که ما رو میدیدن! 

وای که چقدر بوی لبخند میداد اونجا...! آخ که چقدر واقعی بودن اونا...! وای که چقدر گم شده بودیم ما!

آره...بخدا یه جایی هست که خارج از دنیاست...ما امروز موسسه معلولین ذهنی بالای ۱۴ سال بودیم

 

راهی

 

...

از راه نیامده

از سرما و سنگ و چند سگ می ترسانی ام؟

 ...

خیالت راهت...

دیگر سردم نیست!

داستان هایم را پوشیده ام

قلم به دست

ادکلن زده

آماده سوختنم!

 

ف.وجدان (۳/۹/۸۹)