یک لبخند
همه چیز از یک لبخند می توانست شروع بشود...
برق چشم های درشت و نگاه زیبایش٬ هر صیادی را به سمت خودش می کشاند. بی تفاوت بودن کار سختی می بود. خواستم بگویم : ببخشید خانوم...من شما رو قبلاً جایی ندیدم؟؟ و اگر فقط یک جمله به (نه) گفتنش اضافه می کرد٬ مثلاً می گفت : (نه...چطو مگه؟) دیگر راه فرار نداشت. یک بهانه ساده و یک تقاضای ساده و یک دوستی ساده٬ می توانست خط پر رنگی باشد بر تمام تنهایی هایم...
کار که پیدا نمیشود و بابت نوشتن هم که پولی به آدم نمیدهند...سعی می کنم شرط های پدرش را در ذهنم بچرخانم و به این موضوع فکر نکنم که آن یکی خواستگارش٬ همه چیزش از من کمتر است الا پولش و از اینکه پول یک نخ سیگار هم ندارم٬ اعصابم را بی خودی خرد نکنم و از بوی عرق زیر بغل بغل دستی ام که میله ی اتوبوس را سفت چسبیده ٬حالت تهوع پیدا نکنم و خودم را دوباره درگیر این مسئله نکنم که اگر سه سال پیش رفته بودم آن ور آب٬ حالا وضعیتم از زمین تا آسمان فرق می کرد و زیر لب دعا کنم برای مجوز گرفتن کتاب ۶ سال پیشم و الکی به خودم هم امید ندهم که قرار است معجزه شود و وضعم بهتر شود و نفرین نکنم کسی را که هیچ وقت نفهمید که داشتن تهویه برای اتوبوس ضروری است و با خودم زمزمه کنم که (قصه ها می توانم کرد٬غم نان اگر بگذارد) و ...
همه آن چیزهایی که می توانست از یک لبخند شروع شود با یک اخم تمام شد و از اتوبوس پیاده شدم.
ف.وجدان(۲۹/۹/۸۹)
چونان بی پیکران مستم