3

 

مامان می گفت سر پیری عقلش رو از دست داده. اما بابا دوست داشت بهش بگه باغچه؛ به یه متر زمین بدون موزاییک که اگه بیل توش فرو میکردی، سر بیلت به سیمان می خورد. بابا کار خودش رو میکرد و گوشش به غرغر کردنای مامان بدهکار نبود. وسط  اون حیاط کوچیک که ده متر هم نمی شد، موزاییکای دور و ور اون یک متر رو کنده بود و تا نزدیک دیوار حیاط  گسترشش داده بود. اولا هیچ معلوم نبود چی توی سرشه. هی اینورو می کند و هی اونور رو خاک و کود می ریخت. یه روز هم که مامان خونه نبود، یه کارگر کلنگ به دست آورد و دو نفری افتادن به جون زمین. وقتی دور و ور باغچه رو - که حالا دیگه حتی مامان هم بهش می گفت "باغچه"- سنگای رنگی ریخت و حسابی مرتبش کرد، تازه می شد امید داشت که شاید بشه یه چیزایی توی خاکش کاشت. فصلش که شد، باغچه اش رو به چند قسمت کرد و هر قسمت رو با بذرای مختلفی بارور کرد. بابا اون سال قبل بهار، بعد از اینکه کارش با باغچه اش تموم شد، از دنیا رفت. بهار که اومد، به جز قسمت وسط باغچه اش که کچل مونده بود، باقی قسمت ها پر شده بودن از سبزه و گل های رنگارنگ . مامان گفت بابا وصیت کرده که تا سالش نشده، به باغچه اش دست نزنیم و فقط بهش آب بدیم. به همین خاطر ما هم بی خیال اون قسمت خالی باغچه شدیم. سال بابا نرسیده، مامان هم از دنیا رفت و ما هم اون خونه رو به حال خودش رها کردیم و رفتیم دنبال سرنوشتمون.

بعد از سالها ، از بالای ایوون که به بید مجنون باغچه مون نگاه می کنم، بابام رو می بینم که داره با بیلچه ش خاک رو زیر و رو می کنه و میگه‌ : هنوز خیلی مونده تا بفهمی این خاک چقدر می ارزه! اشکام رو هنوز پاک نکردم که داد می زنه : بی عرضه! لااقل سالی یه بار این علفای هرز رو بکن. دارن جون خاک رو می گیرن!

* برای هدایت. و باقی هدایت هایی که کسی از رفتنشون خبر دار نمی شه.

ف.وجدان (۱۱/۹/۱۳۹۰)

2

پتو رو که می کشم روی سرم، چشما و دهنشون رو میارن بیرون. چند دقیقه ای صبر می کنن و زل می زنن به من که مطمئن بشن خوابیدم. یخچال و کمد و تلویزیون و صندلی و بقیه ی اشیاء خونه رو میگم. منم الکی صدای خرو پف در میارم تا خیالشون راحت بشه. اونوقت خیلی آهسته شروع می کنن به حرف زدن. زبونشون رو بلد نیستم. صداشون مثل یه آهنگ خش دار میمونه یا مثل صدای رادیو وقتی که روی هیچ موجی قرار نگرفته باشه. صدایی در هم برهم و ریز و گنگ. صدای یخچال از همشون بلند تر و کلفت تره. وقتی شروع می کنه به حرف زدن بقیه ساکت می شن. لابد به بقیه میگه آروم تر حرف بزنن که مبادا یه وقت من بیدار شم و شب نشینی شون رو خراب کنم. منم چند وقته که موقع خواب، لباس عروسکی می پوشم و تا صدای پچ پچ می شنوم سرم رو از زیر پتو میارم بیرون به امید اینکه باهام حرف بزنن. اما اونا همون طور بی حرکت سر جای خودشون می مونن و ساکت می شن. مامان بهم میگه یه تخته م کمه!‌ اما من فکر میکنم که یه خورده ساده ام. آخه هنوز فکر میکنم که یه شب صندلی ام منو از خواب بیدار میکنه و بهم میگه بیا بریم باهم بشینیم روی مبل. اون وقت تا خود صبح پای تلویزیون می شینیم و می گیم و می خندیم. یخچال از هممون پذیرایی میکنه و اگه کسی زیادی حرف بزنه، با صدای کلفتش میگه : آرومتر...بیدار میشه ها! اون وقت همه به من نگاه میکنن و بعد همگی به یخچال می خندیم. بهار امسال 42 سالم میشه اما هنوز شبا با لباس عروسکی می خوابم. یادم باشه که فردا از مامان بپرسم جایی رو میشناسه که زبان اشیاء رو به آدم یاد بدن!

ف.وجدان(۱/۹/۱۳۹۰)