همچون سوسک

 

نترس. بکشش. زود باش. اگه بره پشت تلویزیون دیگه نمیشه پیداش کردآ! اون روزنامه رو بردار. چشماتو ببند. وقتی گفتم یک دو سه ، محکم بیارش پایین. خودم قبرش رو می کنم؛ با یه قاشق چای خوری؛ گوشه ی گلدون اطلسی همیشگی.

هرروزنامه

 

روزنامه پریروز، روزنامه دیروز، روزنامه امروز! به نظر من تنها عیب روستا اینه که روزنامه نداره. بابام میگه این تنها حُسنشه! بعد از یک مرخصی دو روزه، فقط 2 ساعت وقت دارم که این سه تا روزنامه رو بخونم.

 روزنامه پریروز رو تموم میکنم اما سنگینی همیشه رو روی سرم حس نمی کنم. دیروز رو که می خونم، انگار همه چیز روی سرم عادیه! شک می کنم و دست می کشم به سرم. حتی از خارش هم خبری نیست. دیروز هم تموم میشه و امروز رو شروع می کنم اما فکرم بیشتر درگیر شاخ هاست تا تفسیر خبرها! هنوز نفهمیدم جریان چیه! خوندن روزنامه ها، درست رأس دو ساعت تموم میشن و از اینکه سر وقت تموم کردمشون، از خودم خوشم میاد. ولی انگار خبری از شاخ ها نیست. با تعجب روزنامه ها رو می زنم زیر بغلم، دوربین و کیفم رو برمیدارم. کلیدام رو هم بر میدارم. مثل اینکه امروز نیازی نیست سرم کلاه بذارم. بابا میگه برگشتنی بستنی سنتی بخر. میگم چشم. میگه اول بچشش که مونده نباشه. میگم چشم. میگه کاش برنمی گشتیم اینجا. میگم کاش! میگه دوباره کی میریم اونجا؟ میگم معلوم نیست بابا. میگه بستنی سنتی نمی خوام. هوای اینجا کثیفه، به بستنی فروشا هم نمیشه اعتماد کرد. نیم کیلو شیر محلی بخر، خودم بستنی درست میکنم. میگم چشم. زیاد سر به سرش نمیذارم و بهش نمیگم که آخه این شهر شیر محلی ش کجا بوده باباجان؟ یه جورایی سبک تر از همیشه ام اما انگار حالم گرفته ست.لابد بخاطرعوض کردن آب و هواست. تازه حالیم میشه که بابام چرا دلش گرفته و هی نق می زنه. از خونه که میام بیرون صدای خنده های بابام به گوشم میرسه. داد میزنه : امروز دُم در آوردیا!

ف.وجدان(3/6/1390)