ایست گاه تهران
- آدم خود به خودی اینطوری میشه؟
پسرک با شلوار پینه بسته روی پله های نزدیک در نشست. از همیشه جدی تر بود. دستهایش را روی هم و روی زانوهایش گذاشت. هر وقت می خواست مثل بزرگترها صحبت کند دستهایش را روی هم می گذاشت.
- نه؛ مال جنگه!
"ایستگاه ایران خودرو"
- چی؟؟
- توی جنگ اینطوری شدن!
پسرک نمی دانست توی جنگ چطوری پای آدمها آن طوری می شود. پسرک تا به حال جنگ را ندیده بود.
- آخه یکی از دوستام هم پاش اینطوری شد. سرما خورده بود. پول نداشتن ببرنش دکتر. بلاخره همسایه ها بردنش دکتر؛ وقتی برگشت روی یکی از همین صندلی ها نشسته بود.
مرد کاپشن چرم به تن داشت و کیف دستی اش را روی زانو هایش قرار داده بود. دستهایش را روی هم و روی کیفش گذاشته بود و چشمانش را به چشمان پسرک دوخته بود. تا اینکه پسرک گفت : سختت نیست با مترو میآی تهران؟ هر روز این راه رو میری و برمیگردی؟ کرج سر کار می ری؟
- آره. چند سالته؟
- ده سال.
- مدرسه نمیری؟
- نه... یه دونه فال می خری ازم؟
"ایستگاه تهران" مسافرین محترم، ایستگاه پایانی می باشد. لطفاً به آرامی واگن ها را ترک نمایید.
ف.وجدان(۷/۱۰/۱۳۹۰)
چونان بی پیکران مستم